‏نمایش پست‌ها با برچسب ترنجبین بانو. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ترنجبین بانو. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ دی ۱۱, شنبه

آغازی دیگر

گوشی تلفن را که گذاشتی، می‌دوی سمت کمد و پالتو و شالت را بر می‌داری. دکمه‌ها را دو تا یکی می‌بندی وخودت را به ماشین می‌رسانی. خدا را شکر می‌کنی که ماشین هنوز سرد نشده و زود روشن می‌شود. باور نمی‌کنی که الان وقتش شده باشد. آخرهنوز یک هفته مانده به تاریخی که گفته بود قراراست بیاید. خوشحالی، هیجان زده، مضطرب و هنوز در ناباوری که چقدر زود گذشت.

چراغ راهنمایی سر خیابان مثل همیشه قرمز است. مو‌هایت را که نا‌مرتب ریخته روی صورتت با دو دست جمع می‌کنی و زیر شال مخفی می‌کنی. ساعت جیبی را از جیب پالتویت در می‌اوری و بازش می‌کنی.

۲۵ سال پیش ساعت شش بعد از ظهر بود که آمد. چشم‌هایش را باز نمی‌کرد. مثل اینکه به هم دوخته باشندشان. حتی فکر می‌کردی که خودش پلک‌هایش را به هم فشار می‌دهد تا دل تو را که سال هاست منتظر بوده رنگ چشمانش را ببیند آب کند. صورتش قرمز و گر گرفته بود و با آن مایع ژله‌ای که رویش بود برق می‌زد. گونه‌هایش را بوسیدی. تا قبل از آن روز فکرش را هم نمی‌کردی چنین چیزی را ببوسی. آن روز هم باور نمی‌کردی که آمده، یک هفته زود‌تر آمده بود.

به در خانه‌اش که می‌رسی، دو بار زنگ می‌زنی و بعد می‌روی سوار ماشین می‌شوی، پشتی صندلی را می‌خوابانی و ماشین را می‌آوری داخل پارکینگ جلوی در ورودی آپارتمان. می‌بینی از پله‌ها آرام و با دقت پایین می‌آید. سرش را بلند می‌کند و توی چشم‌هایت نگاه می‌کند. سبزی چشم‌هایش خیس است. این نگاه را می‌‌شناسی.

آن روز هم وقتی از مدرسه برگشت همینطور نگاهت می‌کرد. قطرات اشک روی گونه‌هایش سر می‌خورد و از زیر چانه‌اش می‌چکید. دستت را دراز کردی تا کمکش کنی که لباس‌های خونی را از تنش در آوری ولی خودش را عقب کشید و آرام پرسید «چه بلایی سرم اومده؟ مریض شدم؟ قراره بمیرم؟» دستت را چرخاندی بالا و موهای ژولیده‌اش را مرتب کردی. امروز هم ترسیده، اما تو یاد گرفته‌ای که چگونه آرامش کنی.

از نیمه شب گذشته و تو هنوز پشت در اتاق عمل هستی. کاش یکی از پرستار‌ها بیرون بیاد و تو بتوانی حالش را بپرسی. خسته و کلافه‌ای از بی‌خبری. روی صندلی می‌نشینی و کتابی از توی کیفت در می‌آوری و شروع می‌کنی به خواندن. همیشه خواندن آرامت می‌کند. چند دقیقه‌ای نگذشته که چشم‌هایت سنگین می‌شود و پلک‌هایت روی هم می‌افتد.

چشم‌هایش در تاریکی مثل چشم‌های گربه برق می‌زند. زل زده است توی چشم‌هایت و منتظر است که بخوابی تا دوباره شروع کند. کاش زود‌تر خوابش ببرد تا تو هم بعد از این روز طولانی چند ساعتی بخوابی. کم کم دارد اخلاقت سگی می‌شود و الان است که شروع کنی به بد و بیراه گفتن به زمین و زمان که نگاه‌تان باز به هم گره می‌خورد و این بار او به تو لبخند می‌زند. دیگر نمی‌خواهی که خوابش ببرد. آرزو می‌کنی که هر دو همه لحظه‌های زندگیتان بیدار باشید، تو دورش بگردی و‌تر و خشکش کنی و او به تو لبخند بزند

صدای گریه بچه‌ای خوابت را پاره می‌کند. آمد. بالاخره آمد. پرستار نوزاد را به سمتت می‌آورد. «مبارک باشه، خدا نوه خوشگل و تپل مپلی بهتون داده»

۱۳۸۹ آذر ۱, دوشنبه

تردید

موبایل و ژاکتش را انداخت روی صندلی کنار راننده. آینه عقب را با دست طوری تنظیم کرد که صندلی عقب را ببیند. تلفن زنگ زد، نگاهی در آینه به صورتش انداخت، مثل گچ سفید شده بود. چشمانش گشاد شده بود و گودی زیر چشمش سیاه تر به نظر می رسید. به زحمت آب دهانش را قورت داد.
-آره ستاره جون، کراوات رو خریدم امروز صبح. همه چی آماده است، حالا کو تا
۸ شب.
-ناهار نخوردم هنوز.
-الان نمیتونم بخورم، حالا بذار امشب بگذره، فردا میریم دربند.
جلوی بیمارستان رسید. ماشین را کنار خیابان پارک کرد. برگشت و به صندلی عقب نگاه کرد. چشم های پسر بچه بسته بود. "شاید خوابیده، نکنه بیهوش شده .."
وقت فکر کردن نبود، در ماشین را باز کرد. پسرک را بغل کرد و از در اورژانس وارد شد. به اولین پرستار که رسید کمک خواست.
-تصادف کرده، نمیدونم بیهوشه یا خوابیده یا ...
چند پرستار و دکتر مدام به اتاق رفت و آمد می کردند. داخل اتاق سرک کشید، سعی کرد پسر بچه را ببیند که در چه حالی است. نتوانست. یکی از پرستارها را صدا کرد.
-حالش چطوره؟
-شما چه نسبتی باهاش داری؟ شما بهش زدی؟ همین جا صبر کن یه سری فرم باید پر کنی ...
مانده بود مردد بین ماندن و رفتن. عرق سرد روی پیشانیش را با دست گرفت. هنوز قدمی بر نداشته بود که دست سنگینی را روی شانه اش احساس کرد.
-سلام جناب سروان
-سلام آقای ...؟
-احمدی؛ "احمدی؟ اینو از کجا آوردی، اگه کارت شناساییت رو بخواد چی؟"
-آقای احمدی شما به این پسر بچه زدی؟
صدای ترمز شدید ماشین، بوی دود کشیده شدن لاستیک روی آسفالت، صورت پسرک که ترسیده بود و در حالی که به پهلو خوابیده بود به چشم هایش خیره شده بود. تردید بین ماندن و رفتن. ستاره، بعد از سه سال پدرش را راضی کرده بود که بیایند خواستگاری. زندان، دادگاه، طناب دار... مثل یک فیلم دور تند از جلوی چشمانش گذشت. دنده عقب رفت تا سر کوچه. پسر بچه همچنان خوابیده بود و نگاهش میکرد. تکان نمی خورد. برگشت، آرام پسرک را روی صندلی عقب ماشین خواباند.
-آقای احمدی ... شما بهش زدی؟
-نه

۱۳۸۹ آبان ۲۴, دوشنبه

رز تنها

"بابا تو حیاط با کی داره بازی میکنه؟"
"امیرحسین، پسر آقای باقری. می بینی چه بزرگ شده، تو که دیدیش ۲، ۳ ماهه بود."
" آره، بزرگ شده. "
نگاهش چرخید به سمت باغچه و بوته بزرگ رز که در این سرما هنوز یک گل داشت. ناگهان صدای جیغ زنانه ای بلند شد و بعد هم صداهای نامفهوم مردانه.
"نمیدونم این دوتا تا کی میخوان اینطوری ادامه بدان، از روز اولی که اومدن تو این خونه همینطور مثل سگ و گربه به هم می پرن".
مامان همین طور که زیر لب حرف میزد وارد اتاق شد. پنجره را باز کرد و به بابا با حرکت دست اشاره کرد که امیرحسین را از خانه بیرون ببرد. هنوز بابا کاملا متوجه منظورش نشده بود که صدای شکستن شیشه آمد. بابا چشمش به سمت پنجره طبقه بالا چرخید. امیرحسین مشغول دوچرخه سواری بود ایستاد و سرش را به سمت ساختمان چرخاند. چشم های معصوم و نگرانش را دوخت به پنجره طبقه دوم. لحظه ای بعد چشمهایش سر خورد پایین و به مامان نگاه کرد. منتظر بود که مامان به او بگوید چه اتفاقی افتاده است. مامان باز با دست به بابا اشاره کرد و بابا دست امیرحسین را گرفت و با هم از خانه بیرون رفتند.
"چی شده الهه، چرا مثل بید می لرزی؟"
"هیچی ... چی شد؟ نکنه اتفاقی افتاده باشه.."
"حتما گلدونی، چیزی بوده. دیگه عادت کردیم به این صداها."
همینطور که از اتاق بیرون می رفت زیر لب زمزمه کرد:
"نمی دونم اینها که از روز اول با هم مشکل داشتن، چرا این طفلک معصوم رو به این دنیا آوردن.."
همه چیز دور سرش شروع کرد به چرخیدن، درد بدی در دلش پیچید، لرز کرد، پتو را دور خودش پیچید و چسبید به شوفاژ. به مامان و بابا گفته بود که سامان برای یک هفته رفته است ماموریت و چون نمی خواسته که تنها باشد آمده پیششان. به سامان گفته بود که نمی خواهد با او برود. گفته بود:
"آدم تو مملکت خودش کارگری هم بکنه، بهتر از اینه که تو غربت ...".
به سامان گفته بود: "اگه تصمیمت عوض شد، بیا دنبالم."
با دست شکمش را نوازش کرد. وجودش را حس می کرد. از خودش است، غریبه نیست. زندگی کرده اند این یک ماه با هم. کلی حرف زده اند. درد دل کرده اند. با هم گریسته اند و با هم خندیده اند.
"چرا این طفلک معصوم رو به دنیا آوردند ...". صورت معصوم امیرحسین با آن چشم های نگران، جلوی چشمش است.
صدای گریه زنانه ای به گوشش می رسد. با او همصدا می شود.
صدای زنگ در را می شنود و صدای مامان که دارد احوال پرسی می کند.
Free counter and web stats